امروز : پنجشنبه 20 اسفند 1388 ، 4:22 صبح
و از او پرسيدند امير مؤمنان خود را چگونه مى‏بينى ؟ فرمود : ] چگونه بود آن که در بقايش ناپايدار است و در تندرستى‏اش بيمار ، و از آنجا که در امان است مرگ به سوى وى روان است . [نهج البلاغه]
آهاي، کفشاي منو کجا مي بري؟

مقر آموزش نظامي بوديم !
ساعت سه نصف شب بود پاسدارا آهسته وآروم اومدند دم در سالن ايستادند . همه بيدار بوديم و از زير پتوها زير نظرشون داشتيم .اول، بدون سروصدا يه طناب بستند دم در سالن. مي خواستند ما هنگام فرار بريزيم روي هم .

طنابو بستند وخواستند کفشامونو قايم کنند، اما از کفش اثري نبود. کمي گشتند ورفتند کنار هم . در گوش هم پچ پچ مي کردند که يکي از اونا نوک کفشاي "نوري" رو زير پتوي بالا سرش ديد. آروم دستشو برد طرف کفشا  . نوري يه دفعه از جاش پريد بالا . دستشو گرفت، وشروع کرد داد و بيداد : " آهاي دزد، آهاي !  کفشامو کجامي بري ؟ بچه ها ! کفشامو بردند !"

پاسدار گفت : " هيس !هيس! ، برادر ساکت !، ساکت باش منم " اما نوري جيغ ميزد وکمک مي خواست . پاسدارا ديدند که کار خيلي خيطه، خواستند با سرعت از سالن خارج بشند ، يادشون رفت که طناب دم دره، گير کردند به طناب وريختند رو هم. بچه ها هم رو تختا نشسته بودند و قاه قاه مي خنديدند.



کلمات کلیدی : سرافرازان، آموزش نظامي، پوتين ها
تا آخرين شهيدي که در خاک عراق مانده باشد، کمکتان ميکنم.

سالم جبّار حسّون، از عشاير عراق بود که با برادرش سامي، پول مي‌گرفتند و در کار تفحص شهدا کمکمان مي‌کردند.
چند وقتي بود که سالم را نمي‌ديدم. از برادرش سراغش را گرفتم. به عربي گفت: «سالم، موسالم؛ سالم مريض است.»
گفتم: «بگو بيايد براي شهدا کار کند، خدا حتماً شفايش مي‌دهد.» صبح جمعه بود که در منطقه هور، يک بلم عراقي به ما نزديک شد. به ساحل که رسيد،‌ ديدم سالم، از بلم پياده شد و افتاد روي خاک. گفت: «دارم مي‌ميرم.» به شدت درد مي‌کشيد. فقط يک راه داشتم. گذاشتيمش توي آمبولانس و آمديم طرف ايران. به او گفتم خودش را معرفي نکند. از ظهر گذشته بود که رسيديم به بيمارستان شهيد چمران سوسنگرد. دکتر ناصر دغاغله او را معاينه کرد. شکم سالم ورم کرده بود. دکتر دستور داد سريع او را به اتاق عمل ببرند. سالم به گريه افتاد، التماس مي‌کرد که «من غريبم، کسي را ندارم. به من دارو بدهيد، خوب مي‌شوم.» فکر کرديم شايد دکتر در تشخيص خود اشتباه کرده. برديمش بيمارستان شهيد بقايي اهواز. چند ساعتي منتظر مانديم، اما از دکتر کشيک خبري نبود. بالاخره دکتر رسيد. همان دکتر دغاغله بود! گفتم: «دکتر، ما فکر کرديم شما در تشخيص اشتباه کرديد، از دستتان فرار کرديم. ولي ظاهرا اين مريض قسمت شماست.» دستور داد او را به اتاق عمل ببرند. سالم به اتاق عمل رفت و من هم رفتم طرف شلمچه دنبال کارهايم. به کسي هم نگفته بوديم که يک عراقي را اينجا بستري کرديم. من بودم و يک پاسدار عرب‌زبان اهوازي، به نام عدنان.

بعد از 48 ساعت از شلمچه برگشتيم اهواز. وارد بيمارستان که شدم، ديدم توي حياط دارد راه مي‌رود. گفتم: «سالم، ديدي دکترهاي ما چه خوب هستند و چه مردم خوبي داريم.» زد زير گريه. گفت: «وقتي دکتر مرا عمل کرد، آقايي آمد بالا سرم و گفت بلند شو برو توي بخش بخواب. ناراحت شدم، سرش داد کشيدم که آقا من شکمم پاره است! آن آقا دست به سرم کشيد و گفت بچه‌ها بياييد دوستتان را داخل بخش ببريد. عده‌اي جوان دورم را گرفتند که گويي همه‌شان را مي‌شناسم. به من گفتند اينجا اصلاً احساس غريبي نکن. چون تو ما را از غربت بيرون آوردي، ما هم تو را تنها نمي‌گذاريم. آنها تا چند لحظة پيش کنار من بودند!»

... از آن روز، سالم به‌کلي عوض شده بود. مي‌گفت: «تا آخرين شهيدي که در خاک عراق مانده باشد، کمکتان مي‌کنم.» خالصانه و با دقت کار مي‌کرد. بعثي‌ها دخترش را  کشتند تا با ما همکاري نکند، اما هميشه مي‌گفت: «فداي سر شهدا!»



کلمات کلیدی : سرافرازان، شهداي تفحص، مرد عراقي، غربت
انگشت و انگشتر

سال 73 بود يا 74 که عصر عاشورا بود و دلها محزون از ياد ابا عبدالله الحسين(ع).خاطرات مقتل و گودال قتلگه،پيکر بي سر و…بچه ها در ميدان مين فکه،منطقه والفجر يک مشغول جستجو بودند.مدتي ميدان مين را بالا و پايين رفته بوديم ولي از شهيد هيچ خبري نبود.خيلي گرفته و پکر بوديم.همين جور که داشتم قدم مي زدم،به شهدا التماس مي کردم که خودي نشان بدهند.قدم زنان تا زير ارتفاع 112 رفتم.ناگهان ميان خاکها و علفهاي اطراف،چشمم افتاد به شيئ سرخ رنگ که خيلي به چشم مي زد.خوب که توجه کردم،ديدم يک انگشتر است.جلوتر رفتم که آن را بردارم.در کمال تعجب ديدم يک بند انگشت استخواني داخل حلقه انگشتر قرار دارد.صحنه عجيب و زيبايي بود.بلادرنگ مشغول کندن اطراف آنجا شدم تا بقيه پيگر شهيد را درآورم.بچه ها را صدا زدم و آمدند.علي آقا محمودوند و بقيه آمدند.آنجا يک استخوان لگن و يک کلاه خود آهني و يک جيب خشاب پيدا کرديم.خيلي عجيب بود.در ايام محرم،نزديک عاشورا و اتفاقا صحنه ديدني بود.هر کدام از بچه ها که مي آمدند با ديدن اين صحنه،خواه ناخواه بر زمين مي نشستند و بغضشان مي ترکيد و مي زدند زير گريه.بچه ها شروع کردند به ذکر مصيبت خواندن.همه در ذهن خود موضوع را پيوند دادند به روز عاشورا و انگشت و انگشتر حضرت امام حسين (ع).



کلمات کلیدی : سرافرازان، خاطرات تفحص، انگشت و انگشتر، روز عاشورا
التــــِام زخـــم

طلائيه بوديم ، سال 1373 و به گوري دسته جمعي رسيديم که مربوط به شهداي عزيز عمليات خيبر بود ، دست وپاي همه بچه ها را با سيم تلفن بسته بودند .
همه منقلب شديم و گريه مي کرديم ،هر کس به گوشه اي پناه برده وبا صداي حاج صادق اهنگران که ازضبط صوت پخش مي شد اشگ مي ريخت .

من از انتهاي جنون امدم
من از زير باران خون امدم
زدشتي که با خون چراغاني است
زدشتي که پر شور و عرفاني است

بيشتر از سه متر خاک روي بچه ها بود که همه را کنار زده بودند و ته مانده خاک ها را کنار مي زدند . اين حقير جهت کمک به بچه هاي داخل گودال از بيل مکانيکي پائين امدم و به رسم بچه هاي تفحص با پاي برهنه وارد گودال شدم . اما ته گودال تکه اي شيشه شکسته بود و پاي مرا پاره کرد . لوازم کمک هاي اوليه همراهمان نبود ، پاي زخمي ام نيز شديد خون ريزي مي کرد و شايد 7 الي 8 بخيه نياز داشت . اکثر شهداي داخل گودال هنوز تجهيزات انفراديشان را همراه داشتند و از لا به لاي همان ها بود که کيف برزنتي حاوي کمک هاي اوليه را يافتم .

جالب اين جا بود که علي رغم گذشت 12 سال بعضي از وسايل هنوز سالم بودند .

از جمله " باند " ي که داخل کيف برزنتي بود . باند را بيرون اوردم و روي زخم پايم بستم . و با تعجب ديدم که خون سريعا بند امد . از ان جايي که همه مان اعتقاد فراواني نسبت به اين قضايا و امداد ها داشتيم من مجددا مثل قبل از جراحات مشغول به کار شدم و هيچ گونه دردي احساس نکردم ، و از همه جالب تر اين که بدون استفاده از دارو و قرص و آمپول ... بعد از چند روز وقتي باند را از روي زخم پايم باز کردم ، محل زخم کاملا جوش خورده و التيام يافته بود . 



کلمات کلیدی : سرافرازان، تفحص، زخم، کمک هاي اوليه، التيام زخم
مي روم تا انتقام سيلي زهرا بگيرم

سال 72 در محور فکه اقامت چند ماهه اي داشتيم.ارتفاعات 112 ماواي نيروهاي يگان ما بود.بچه ها تمام روز مشغول زير و رو کردن خاکهاي منطقه بودند.شبها که به مقرمان بر مي گشتيم،از فرط خستگي و ناراحتي ،با هم حرف نمي زديم مدتي بود که پيکر هيچ شهيدي را پيدا نکرده بوديم و اين،همه رنج و غصه بچه ها بود.يکي از دوستان ،براي عقده گشايي،معمولا نوار مرثيه حضرت زهرا(س)را توي خط مي گذاشت،و نا خودآگاه اشکها سرازير مي شد.من پيش خود مي گفتم:يا زهرا من به عشق مفقودين به اينجا آمده ام :اگر ما را قابل مي داني مددي کن که شهدا به ما نظر کنند،اگر هم نه ،که بر گرديم تهران..روز بعد بچه ها با دل شکسته مشغول کار شدند.آن روز ابر سياهي آسمان منطقه را پوشانده بود و اصلا فکه آن روز خيلي غمناک بود.بچه ها بار ديگر به حضرت زهرا (س)متوسل شده بودند.قطرات اشک در چشم آنان جمع شده بود.هر کس زير لب زمزمه اي با حضرت داشت.در همين حين،درست روبروي پاسگاه بيست و هفت،يک بند انگشت نظرم را جلب کرد.با سرنيزه مشغول کندن زمين شدم و سپس با بيل وقتي خاکها را کنار زدم يک تکه پيراهن از زير خاک نمايان شد.مطمئن شدم که بايد شهيدي در اينجا مدفون باشد.خاکها را بيشتر کنار زدم،پيکر شهيد کاملا نمايان شد.حاکها که کاملا برداشته شد متوجه شدم شهيد ديگري نيز در کنار او افتاده به طوري که صورت هر دويشان به طرف همديگر بود.بچه ها آمدند و طبق معمول ،با احتياط خاکها را براي پيدا کردن پلاکها جستجو کردند.با پيدا شدن پلاکهاي آن دو ذوق و شوقمان دو چندان شد.در همين حال بچه ها متوجه قمقمه هايي شدند که در کنار دو پيکر قرار داشت،هنوز داخل يکي از قمقمه ها مقداري آب وجود داشت.همه بچه ها محض تبرک از آب قمقمه شهيد سر کشيدند و با فرستادن صلوات،پيکرهاي مطهر را از زمين بلند کردند.در کمال تعجب مشاهده کرديم که پشت پيراهن هر دو شهيد نوشته شده:مي روم تا انتقام سيلي زهرا بگيرم



کلمات کلیدی : سرافرازان، فکه، تفحص، زمزم، مرثيه حضرت زهرا