آهاي، کفشاي منو کجا مي بري؟
![]() ساعت سه نصف شب بود پاسدارا آهسته وآروم اومدند دم در سالن ايستادند . همه بيدار بوديم و از زير پتوها زير نظرشون داشتيم .اول، بدون سروصدا يه طناب بستند دم در سالن. مي خواستند ما هنگام فرار بريزيم روي هم . طنابو بستند وخواستند کفشامونو قايم کنند، اما از کفش اثري نبود. کمي گشتند ورفتند کنار هم . در گوش هم پچ پچ مي کردند که يکي از اونا نوک کفشاي "نوري" رو زير پتوي بالا سرش ديد. آروم دستشو برد طرف کفشا . نوري يه دفعه از جاش پريد بالا . دستشو گرفت، وشروع کرد داد و بيداد : " آهاي دزد، آهاي ! کفشامو کجامي بري ؟ بچه ها ! کفشامو بردند !" پاسدار گفت : " هيس !هيس! ، برادر ساکت !، ساکت باش منم " اما نوري جيغ ميزد وکمک مي خواست . پاسدارا ديدند که کار خيلي خيطه، خواستند با سرعت از سالن خارج بشند ، يادشون رفت که طناب دم دره، گير کردند به طناب وريختند رو هم. بچه ها هم رو تختا نشسته بودند و قاه قاه مي خنديدند. کلمات کلیدی : سرافرازان، آموزش نظامي، پوتين ها |
تا آخرين شهيدي که در خاک عراق مانده باشد، کمکتان ميکنم.
![]() چند وقتي بود که سالم را نميديدم. از برادرش سراغش را گرفتم. به عربي گفت: «سالم، موسالم؛ سالم مريض است.» گفتم: «بگو بيايد براي شهدا کار کند، خدا حتماً شفايش ميدهد.» صبح جمعه بود که در منطقه هور، يک بلم عراقي به ما نزديک شد. به ساحل که رسيد، ديدم سالم، از بلم پياده شد و افتاد روي خاک. گفت: «دارم ميميرم.» به شدت درد ميکشيد. فقط يک راه داشتم. گذاشتيمش توي آمبولانس و آمديم طرف ايران. به او گفتم خودش را معرفي نکند. از ظهر گذشته بود که رسيديم به بيمارستان شهيد چمران سوسنگرد. دکتر ناصر دغاغله او را معاينه کرد. شکم سالم ورم کرده بود. دکتر دستور داد سريع او را به اتاق عمل ببرند. سالم به گريه افتاد، التماس ميکرد که «من غريبم، کسي را ندارم. به من دارو بدهيد، خوب ميشوم.» فکر کرديم شايد دکتر در تشخيص خود اشتباه کرده. برديمش بيمارستان شهيد بقايي اهواز. چند ساعتي منتظر مانديم، اما از دکتر کشيک خبري نبود. بالاخره دکتر رسيد. همان دکتر دغاغله بود! گفتم: «دکتر، ما فکر کرديم شما در تشخيص اشتباه کرديد، از دستتان فرار کرديم. ولي ظاهرا اين مريض قسمت شماست.» دستور داد او را به اتاق عمل ببرند. سالم به اتاق عمل رفت و من هم رفتم طرف شلمچه دنبال کارهايم. به کسي هم نگفته بوديم که يک عراقي را اينجا بستري کرديم. من بودم و يک پاسدار عربزبان اهوازي، به نام عدنان. بعد از 48 ساعت از شلمچه برگشتيم اهواز. وارد بيمارستان که شدم، ديدم توي حياط دارد راه ميرود. گفتم: «سالم، ديدي دکترهاي ما چه خوب هستند و چه مردم خوبي داريم.» زد زير گريه. گفت: «وقتي دکتر مرا عمل کرد، آقايي آمد بالا سرم و گفت بلند شو برو توي بخش بخواب. ناراحت شدم، سرش داد کشيدم که آقا من شکمم پاره است! آن آقا دست به سرم کشيد و گفت بچهها بياييد دوستتان را داخل بخش ببريد. عدهاي جوان دورم را گرفتند که گويي همهشان را ميشناسم. به من گفتند اينجا اصلاً احساس غريبي نکن. چون تو ما را از غربت بيرون آوردي، ما هم تو را تنها نميگذاريم. آنها تا چند لحظة پيش کنار من بودند!» ... از آن روز، سالم بهکلي عوض شده بود. ميگفت: «تا آخرين شهيدي که در خاک عراق مانده باشد، کمکتان ميکنم.» خالصانه و با دقت کار ميکرد. بعثيها دخترش را کشتند تا با ما همکاري نکند، اما هميشه ميگفت: «فداي سر شهدا!» کلمات کلیدی : سرافرازان، شهداي تفحص، مرد عراقي، غربت |
انگشت و انگشتر
![]() کلمات کلیدی : سرافرازان، خاطرات تفحص، انگشت و انگشتر، روز عاشورا |
التــــِام زخـــم
![]() همه منقلب شديم و گريه مي کرديم ،هر کس به گوشه اي پناه برده وبا صداي حاج صادق اهنگران که ازضبط صوت پخش مي شد اشگ مي ريخت . من از انتهاي جنون امدم من از زير باران خون امدم زدشتي که با خون چراغاني است زدشتي که پر شور و عرفاني است بيشتر از سه متر خاک روي بچه ها بود که همه را کنار زده بودند و ته مانده خاک ها را کنار مي زدند . اين حقير جهت کمک به بچه هاي داخل گودال از بيل مکانيکي پائين امدم و به رسم بچه هاي تفحص با پاي برهنه وارد گودال شدم . اما ته گودال تکه اي شيشه شکسته بود و پاي مرا پاره کرد . لوازم کمک هاي اوليه همراهمان نبود ، پاي زخمي ام نيز شديد خون ريزي مي کرد و شايد 7 الي 8 بخيه نياز داشت . اکثر شهداي داخل گودال هنوز تجهيزات انفراديشان را همراه داشتند و از لا به لاي همان ها بود که کيف برزنتي حاوي کمک هاي اوليه را يافتم . جالب اين جا بود که علي رغم گذشت 12 سال بعضي از وسايل هنوز سالم بودند . از جمله " باند " ي که داخل کيف برزنتي بود . باند را بيرون اوردم و روي زخم پايم بستم . و با تعجب ديدم که خون سريعا بند امد . از ان جايي که همه مان اعتقاد فراواني نسبت به اين قضايا و امداد ها داشتيم من مجددا مثل قبل از جراحات مشغول به کار شدم و هيچ گونه دردي احساس نکردم ، و از همه جالب تر اين که بدون استفاده از دارو و قرص و آمپول ... بعد از چند روز وقتي باند را از روي زخم پايم باز کردم ، محل زخم کاملا جوش خورده و التيام يافته بود . کلمات کلیدی : سرافرازان، تفحص، زخم، کمک هاي اوليه، التيام زخم |
مي روم تا انتقام سيلي زهرا بگيرم
![]() کلمات کلیدی : سرافرازان، فکه، تفحص، زمزم، مرثيه حضرت زهرا |





